نگاهی يک جهان فرياد

نگاهی ، يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم

قلب آسمان را سخت می کاويد،

می کاويد ، می کاويد .

زمين لرزيده بود اما

نگاهی از شرنگ درد مالامال

به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد ،

می گرديد ، می گرديد .

زمين لرزيده بود اما ،

نگاهی آتشين ، چون خنجری خونبار ،

چيزی از خدا انگار ،

می پرسيد ، می پرسيد ، می پرسيد...

زمين ، همتای مادر ، قرن ها آن سادگان را

با همه توش و توان خويش می پرورد .

زگندم زار و شاليزار ،- پاس رنجهاشان - ،

سفره می گسترد ،

آب از چشمه می آورد!

همه شب ،

سر به دامانش ، کنار يکدگر ، افسانه می گفتند .

زمين ،

همتای مادر ،

بر سر بالينشان بيدار ،

تا آسوده می خفتند !

در آن دوران تاريک و تباه و تلخ بمباران ،

- تگرگ مرگ -

خزيده کنج پستوها

به زير بال هم ، همچون پرستوها

اگر خشت و گل آن بام ها - باری - نه چندان مرد ميدان بود

زمين ،

در زير پاشان ،

تکيه گاهی کوه بنيان بود !

چه نيرويی به جان او شبيخون زد ؟

که اين سرگشته ناگاه از مدار خويش بيرون زد!

زمين ، آن شب ، چه بدهنگام و بی آرام ، می لرزيد ،

می لرزيد ، می لرزيد...

زمين ، آن تکيه گاه ،

آن جان پناه ،

آن کوه ، آن نستوه ،

از بنياد می لرزيد ، می لرزيد .... می لرزيد !

می لرزاند ،

           می لرزيد

می پيچاند ،

           می لرزيد

می تاراند ،

           می لرزيد

می چرخاند ،

           می لرزيد

زمين آن شب ، چه وحشتناک ، ناهنجار ،

می کوبيد ، می پاچيد ، می پيچيد ،

می لرزيد ، می لرزيد...

صدای مهربان لای لايت کو ؟

لبت کو ؟ بوسه ات کو ؟ گونه هايت کو؟

نوازش های با جان آشنايت کو؟

بيا ، نور نگاهت را چراغ شامگاهم کن !

بيا آن دست های گرم را پشت و پناهم کن !

 بيا

در اين سياهی ها ،

           نگاهم کن ! نگاهم کن !...

صدا با گريه می آميخت

صدا در گريه می آويخت

نه تنها بام و ديوار و در و ايوان ،

که گفتی تکيه گاهی آهنين بنيان فرو می ريخت .

 

زمين لرزيده بود اما

نگاهی يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم

نگاهی از شرنگ درد مالامال

نگاهی غوطه ور در اشک

نگاهی - همچنان تا جاودان نوميد -

به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد

                                                 می گرديد

                                                           می گرديد....